|
قاصدک پیام آور آشفته بازار ذهنم قاصدک است
| ||
|
"بی تو با خاطره هایت چه کنم" اولین جمله ای که بعد رفتنت نوشتم! اما امروز 1095 روزه که با خاطره هات زندگی کردم و از ترس محو شدنش، گردگیری می کنم تمام اون خاطراتی که با تو خوش بود و امروز یادگار اون خاطرات، لبخندی پر از بعض و دلتنگیه... خاطرم هست 6 صبح 17 آذر سال 87 را! خنده تو، که فریاد من، بدرقه راه خاکی سرد و بی احساس بود! یادآوری خنده ای که یادگارش نفس های تنگ و یک دنیا دلتنگیه! این روزها شده کارم مرور خاطرات! و خوب بلد شدم بی تو، با خاطره ها سر کنم! همبازی من شده مرور یه مشت عکس و فیلم و قول و وعده! وعده هایی که تو شدی بدقول و من شدم رفیق نیمه راه! امروز گمشده راهی هستم که آخرش دلتنگیه ... دلتنگ خاطر گرمی دستات. دلتنگ تموم محبتات. دلتنگ تموم نگاه ها و خنده هات. دلتنگ تموم دلتنگیام و من موندم پر از حسرت، حسرت تموم هویتی که گم کردم توی دلتنگیام! دلتنگ اتاقی که یواشکی سرک می کشیدم و نگاهت می کردم. دلتنگ اسمی که صداش می کردم و با خنده جوابمو می داد. دلتنگ تموم دلداریات، دلتنگ اون بیرون رفتنا. دلتنگ تموم اون چیزایی که امروز شده برام حسرت. دلتنگ پدری که بود تکیه گاه. دلتنگ صدای اون دونه های تسبیح آبی رنگی که با گفتن ذکر هر صلوات پایین می افتاد. و من امروز هنوز خوابمو و چشم به راه... درحالیکه 272 هفته هست که وجودمو با تموم دلتنگیاش کنار سنگ سردی جا می ذارم که امیدم، اومدن کنارتوست... [ پنجشنبه هفدهم آذر 1390 ] [ 13:47 ] [ ریحانه ]
صدای گریه هاش هنوز تو گوشمه که گفت: مثل همدیگه شدیم. صدای ضجه هایی که حدود 3 ساله فقط تو دلم حبس کردم، بغضی که تو گلوم گذاشتم بمونه و پشت خنده های الکی مخفیش کردم باز به گوشم رسید. نمی دونم خدا چه حکمتی داره ... توی یک ماه اخیر خواست 2 سال نیم گذشته من تکراربشه و تموم اون خاطرات تلخی رو که همیشه سعی می کنم ازش فرار کنم و باز نمی شه را با حرفا و درددل کسی که دوسش دارم و همیشه به من دلداری می داد بهم یادآوری کردو الان من نمی تونم آرومش کنم و تنها همراهیم با اون گریه هست. وقتی عشق و محبت زندگی کسی در یک کلمه چهار حرفی خلاصه می شه، چهار حرفی که پر از تکرار هست "بابا"، وقتی هر دوتاشون روزای آخر فرشته ها رو نمازخون می دیدن و به ما که می گفتن باورش برامون سخت بود. وقتی وداع آخرشون با ما خنده بود. وقتی یکی روز عرفه و یکی تولد امام حسن رفت. وقتی جسم هر دوشون اذان ظهر زیر خروارها خاک رفت. وقتی ما دوتا از هم دور بودیم و شروع و اوج غصه هامون مثل هم شد. وقتی سرهر وقت نماز جانماز پسته ای رنگ دیگه پهن نشد. وقتی دیگه اون شونه های خمیده رو سر جانماز ندیدم. وقتی دیگه صدای ذکر گفتنش رو نشنیدم دیگه دم اتاق سرک نکشیدم تا باز اونو ببینم؛ فهمیدم، نه نفهمیدم ... بهم گفت: باور نمی شه! بهش گفتم: منم هنوز باورم نشده، نمی خوام باور کنم و هنوز دلتنگ و منتظر صدای اون دونه های تسبیحم که با هر ذکر صلوات پایین می افتاد... [ پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 ] [ 10:56 ] [ ریحانه ]
کسي را که خيلي دوست داري، زود از دست مي دهي پيش از آنکه خوب نگاهش کني. پيش از آنكه او را در آغوش بگيري . پيش از آنکه تمام حرفهايت را به او بگويي ، پيش از آنکه همه لبخندهايت را به او نشان بدهي مثل پروانه اي زيبا، بال ميگيرد و دور مي شود ، و تو خيال ميكردي تا آخر دنيا مي توني هر روز طلوع آفتاب را با او تماشا كني . رسم روزگاره : کسي که از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو ميرود ، بدون اينكه حتي ردي و نشوني از خودش در دنياي تو به جا بزاره .چه آرزوهايي با او نداشتي ، چه آينده ي زيبايي را با او مي ديدي، فرصت نشد كه فقط يك بار سرت را بر روي شانه هايش بزاري و گريه كني . رسم روزگاره : وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ، وقتي هنوز خوشبختي را در كنار او حس نكردي ، وقتي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده اي ، دركمال ناباوري مي بيني كه او را در کنارت نيست . چه فكر پوچي بود كه دست در دست او خنده کنان تا اوج آسمان خواهي رفت و او صورتت را پر از بوسه ميکند. رسم روزگاره : با خود گفتي اگر اين بار ببينمش دست او را مي گيرم ، خيلي محكم مي گيرم و نمي گذارم كه برود . او بايد براي هميشه پيشم بماند . دستي را گرفتي اما اين دست كيست كه خيلي سرده ؟ تو دست در دست تنهايي دادي . اون دست رهات نمي كنه !!! رسم روزگاره : او که ميرود ، براي هميشه هم مي رود .و آنقدر تنها مي شوي که حتي نام روزها را فراموش ميکني و گذشت زمان را احساس نمي كني ، از صداي تيك تيك ساعت بيزار مي شوي و با آنكه تنگ دل تو شكست اما ماهيش آزاد نشد. راستی ما كه او را خيلي دوست داريم: این مطلب زیبا از طرف یکی از بهترین دوستام یا بهتره بگم یه همراه خوب توی سختترین روزای زندگیم برام فرستاده شده " به یاد و برای شادی روح مادر عزیزش و پدر مهربونم فاتحه بفرستيم " [ شنبه چهاردهم اسفند 1389 ] [ 20:7 ] [ ریحانه ]
میگن با گذشت زمان همه چیز فراموش میشه و زمان حلال مشکلاته. ولی... نمیدونم شاید برای من این طور نیست؟ هنوز تموم خاطرات را جلوی چشمم مرور می کنم امروز همه چیز رو دیدم بیدار شدنم، ترس از دست دادنش، گریه هام، التماس به خدا و اون لبخند آخر که... شلوغی خونه ، فریادها و اون دستی که منو سفت گرفته بود و خاکی که همه از سردیش گفتن. چقدر دلم می خواد تو این لحظه ها، من مستی یه خواب رو تجربه می کردم ولی الان بعد از 2 سال هنوز تو بیداری تو خواب گذشته ام. هیچ وقت نمی تونستم درک کنم چرا بعد از گذشت سال ها بابا تموم غم و غصه ها شادیهاش رو سر خاک دخترش می بره یه سوال مبهم! ولی الان 2 سالی هست خوب تجربه می کنم و انتهای این تجربه را، زمانش رو نمیدونم ؟ ای کاش دنبال جوابی برای این سوال نبودم که امروز بعد 2 سال جوابش رو از بر باشم. امروز 17 آذر 89 ، دو سال گذشت از 6 صبح 17 آذر 87. دو سال از خاطرات نزدیکم گذشت و 2 سال دورتر شد ولی باز امروز اون وداع آخر رو تو ذهنم تجسم کردم نمیدونم تا کی این گریه ها گرمیش هر روز بیشتر می شه کمتر می شه؟ چقدر سخته کسی رو دوست داشته باشی و نبینیش. چقدر سخته کسی رو دوست داشته باشی و زمزمه صداش رو نشنوی. چقدر سخته. چقدر سختی ها، سخته! چقدر دوری ها، دوره! چقدر دوستت داشتم و درک نکردم و الان در نبودنت می فهمم! چقدر این چقدرها زیاده... و امروز بعد از گذشت 2 سال چقدر وجودت، صدات، نگاهت، لبخندت و آرامشت کنارمون خالیه. پیوستهدرهوایتو چشمم بهجستجوست هرلحظهباخیال توجانم بهگفتگوست یادت گرامی [ چهارشنبه هفدهم آذر 1389 ] [ 11:58 ] [ ریحانه ]
غروب های دلگیر پنجشنبه... نمی دانم باید دوستش داشته باشی یا نه؟؟؟ وقتی سر خاک عزیزترین فرد زندگی ات می نشینی و چشمانت خیره به یک عکس، قطره های اشکش را روانه خاکی می کند که همه از سرد بودن آن حرف می زنند. و من هر هفته با این همه سردی، روحم را در قبرستانی جا می گذارم با این امید که هفته بعد، روحم تا ابد در کنار عزیزم باشد... [ پنجشنبه یکم مهر 1389 ] [ 20:53 ] [ ریحانه ]
چند گاهی است نفس کشیدن برام از جابجا کردن دو کوه سختتر شده، نفسی که دمش به سختی بالا می رود و گفته اند چاره بازدمش که دردناک شده آرامش روح است که مدتی بازیچه دست این و آن شد. آرامشی که امروز نبودنش در سختی این نفس ها سرباز کرد و شد آرزویم زندگی بدون نفس... [ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور 1389 ] [ 7:34 ] [ ریحانه ]
خوبی؟ جمله ای که هر روز می پرسم و می دونم که خوب نیستی. مرحمی برای این دلت ندارم و نمیتونم پیدا کنم. پدرم رفت. مادرت رفت. یکی تکیه گاه زندگی و دیگری منبع بی منت محبت. چیزی که موند روح خسته و عمزده من و تو . شاید هیچ وقت خوب نشه . اما مرحمش صبر و صبر و صبره. من و تو باید در برابر تقدیر و مشیت خدا صبر کنیم. [ سه شنبه شانزدهم شهریور 1389 ] [ 8:48 ] [ ریحانه ]
انگار دنیا روی سرم خراب شد... هیچ وقت منو از خودش بی خبر نمی ذاشت بعد چند روز یه پی ام برام اومد "آبجی مامانم رفت پیش بابات" وای دنیا روی سرم خراب شد. شوکه شدم. گریه کردم. بعد فوت بابا این بدترین خبری بود که بهم رسید اونم از کسی که نزدیک 2 سال منو حمایت کرد، تنهام نذاشت و همیشه با حرفاش منو دلداری می داد و آرومم می کرد. حالا من موندم با این فاصله و دوری راه چطور اونو آروم کنم و همراه غم تلخ رفتن عزیزمون بشم. [ دوشنبه هشتم شهریور 1389 ] [ 9:53 ] [ ریحانه ]
ماه رمضان چقدر کارهای نکرده دارم... چقدر حرف نگفته از یکسال گذشته مونده رو دلم که باید به خدا بگم؟ ینی فرصت گفتن پیدا می کنم؟ یا بازم مثل سال های قبل همچنان تو غفلت ماندگارم... [ پنجشنبه بیست و یکم مرداد 1389 ] [ 11:58 ] [ ریحانه ]
در نشست خبری معاون سیاسی امنیتی استاندار اصفهان همه مطبوعاتی ها دلشون می خواست مشاور مطبوعاتی استاندار باشند البته برای پیشرفت اصفهان نه خدای نکرده مسئله دیگه!!!
راستی چرا این همه استقبال وجود داشت؟ [ جمعه پانزدهم مرداد 1389 ] [ 20:20 ] [ ریحانه ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||